X
تبلیغات
رایتل
مهربون من...عشق من
  
 دوستت دارم تا بی نهایت ها ...تا جایی که خورشید و آسمان دست به دست هم می خوانند از عشقمان ...دوستت دارم وحید عزیزم
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1385

 

آیاغم آخرمان است...؟؟؟

 

 

ما مریدان فلسفه‌ی صبر ایوب و جهد ناکرده و دستی از دور بر آتش داشتن بوده‌ایم و هستیم.
همه‌ی عمر که هیچ. همه‌ی تاریخ.
ما سال‌ها که نه، قرن‌هاست که با خود و دیگران تکرار می‌کنیم: خدایتان صبر بدهد!
بی‌گمان کسی صبرمان داده است، بی‌بدیل صبری که نه آغازش پیداست و نه پایانش هویدا.
خدایش صبرمان داده است که از زمستان شصت و یک به تابستان شصت و هفت می‌رسیم. صبور .
از جاده‌ی خاوران به کوی دانشگاه نقب می‌زنیم. صبور صبور .
به تماشای گورهای دسته‌جمعی، چهره‌ی زیبا کاظمی و پیکر اکبر محمدی می‌نشینیم صبور صبور صبور. صبوری می‌کنیم تا خدایش صبرمان دهد و صبورترمان کند تا داد و درفش و دوزخ را هم با صبوری تاب بیاوریم و دم نزنیم. صبر کنیم بر ای همه ظلمی که بر کودکان لبنانی وارد می شود...صبور صبور...تا کی؟؟؟

خدایا چند وقتی است نگاهم به آسمان توست ...صبور صبور  صبور!!!!!! 

 

 
 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 120760


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها